تبليغاتX
نقشینه
نقشینه



خودت

در کویر خشک قلبم 
در شب سوزناک زندگی
در سر و صدای سکوت
و در ضیافت تنهایی
به یاد می آورم ...
تو را
که با عطر حضورت
ابر های بهاری را به کویر قلبم آوردی
و حاصله اش گلستانی از احساسی شیرین
به یاد می آورم ...
تو را
که با زیبایی وجودت
ستاره های آسمان را مجبور به حضور در شب هایمان کردی ...
و به یاد می آورم لحظه ای را که با گرمای دستانت
یخ دیرینه ی وجودم را آب کردی
و به یاد می آورم لحظه ای را ...
که با رفتنت ... تمام داشته هایم را نیست کردی !!!
و حاصله ی حضورت در این کویر تنها خاطره ایست که گهگاهی با به یاد آوردنش کمی ارام میشوم

دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط مژده |

*فاصله بین من و تو*

بازم گریه ،بازم غربت ، بازم هم پرسه بادم ،بازم یاد تو افتادم ، بازم نیستی ،بازم تنهام... ،شکنجه میشم از غم هام... ،بازم تلخم ،بازم سردم ،تو رو یک ساله گم کردم ،این وهمه فهمیدن از تو که دورم ،تیکه تیکه میشه سنگ صبورم ،این روزها خلوتم و سوت و کورم ،برس به دادم سنگ صبورم،تنها که میشم و تو نیستی پیشم ،میسوزم و میسوزونم...عین آتیشم ،دوری تو میسوزونه رگ و ریشم ،آخه این روزا بدجوری حالم خرابه ،حتی نفس کشیدن هم عذابه ،بخت منم تا یه ساله که خوابه ،خورشید آرزوهام نمی تابه ،داشتن تو دیگه خواب و خیاله ،رفتن تو واسه دلم سواله ،فاصله بین من و تو یه ساله....!

شنبه بیست و ششم آذر 1390 توسط مژده |

× بارون ×

بارون امشب توی ایوون،مثل آزادی تو زندون بی صفا،بی تحرک،بی ریا بود


سه شنبه دهم اسفند 1389 توسط مژده |

×فقط از من بترس ×

فقط از من بترس، چون من تنها کسیم که معنای پوچی و بی مفهومی رو به تو می گویم. پس فرارنکن، امروز روز شنیدن است. تلخ است ولی به کامت شیرین می چشانم. تا شهد بی همتایش را تا سرحد خفگی بنوشی.

من برای انتقام نیامدم، من ناجی هنجره های به سلابه کشیده شده ام. من هم پای رقاص های خیالشهوت آلودت نیستم. من هم پای افکار بی رنگت تا دم پرتگاه پوچی نیستم.

من همان نفرینیم که تو تا به حال برای خودت نفرستادی. پس به تماشا نشین. امروز روز برداشتمحصول نیست.

امروز روز آفات است که به ذهن مسمومت هجوم آورده اند.

امروز و فردا را هیچگاه نمی توانی با رنگ های بادبادک های کودکان نوپا، که روزی به پوچی یاشاید به هیچی برسند مقایسه کنی. تو امروز در عذابی و من هم عذاب.

من مسئول پاشیدن بذرم ولی به دشت افکار آفت خورده ات. چه بچاشم؟!!! من خودت هستم که بهسراغ خودت آمده تا با هم، سر در خفگی ، هم پیاله شویم.

سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 توسط مژده |



باز من مانده ام و شب های فراق

سینه ی غم زده و چشم تری

مرغ دل سوخته در آتش عشق

می زند کنج قفس بال و پری

که برد جانب او پیغامی،

که رساند به من از او خبری؟

ای پرستو ز کجا می آیی

ای کبوتر ز کجا می گذری

ای نسیم سحر از او چه خبر؟


Designed By ParsTheme