|
فقط از من بترس، چون من تنها کسیم که معنای پوچی و بی مفهومی رو به تو می گویم. پس فرارنکن، امروز روز شنیدن است. تلخ است ولی به کامت شیرین می چشانم. تا شهد بی همتایش را تا سرحد خفگی بنوشی.
من برای انتقام نیامدم، من ناجی هنجره های به سلابه کشیده شده ام. من هم پای رقاص های خیالشهوت آلودت نیستم. من هم پای افکار بی رنگت تا دم پرتگاه پوچی نیستم.
من همان نفرینیم که تو تا به حال برای خودت نفرستادی. پس به تماشا نشین. امروز روز برداشتمحصول نیست.
امروز روز آفات است که به ذهن مسمومت هجوم آورده اند.
امروز و فردا را هیچگاه نمی توانی با رنگ های بادبادک های کودکان نوپا، که روزی به پوچی یاشاید به هیچی برسند مقایسه کنی. تو امروز در عذابی و من هم عذاب.
من مسئول پاشیدن بذرم ولی به دشت افکار آفت خورده ات. چه بچاشم؟!!! من خودت هستم که بهسراغ خودت آمده تا با هم، سر در خفگی ، هم پیاله شویم.
|